من زمین تشنه هستم
و تو باران نرم بهاری
من برگ زردی هستم که چشم بر آسمان دوخته و انتظار باران را می کشد
و تو شبنم صبحگاهی
منم آن پسرک تشنه متوحش از خشکسالی که به نماز باران ایستاده است
و تو رودی پر آب، جاری در دشتی سبز
تو که باشی همه وجود من سبزاست
برگ های زندگی من همیشه چشم به راه قطره های باران توست
پس همیشه بر من ببار
در من جاری باش
که با تو و عشق تو زندگی می کنم
این است حیات جاوید من
بر امر خداوندگار بصیر
علی بر همه مؤمنان شد امیر
امیری سرافراز و فرخ تبار
امیری امین و خبیر و مدیر
امیری که شاهان همه بندهاش
امیری که بد مصطفی را وزیر
امیری که کوهی است خاک رهش
نه کوهی که عالم ز خرد و کبیر
چو نوشید از بادة مهر شاه
برآورد چون عندلیبی صفیر
بشارت همی داد بر دوستان
به آواز خوش نغمه دلپذیر
مبارک بگوئید یاران به هم
لیالی و ایام عید غدیر

دوستان عزیزم عید غدیر رو به همتون تبریک می گم
بامدادان به باغ رفتم تا سبدی از گل های بهاری برایت بچینم
اما افسوس که سبد و گل در هم شکست
و حال چیزی ندارم تقدیمت کنم. . .
جز قلبم . . .

آری آغاز دوست داشتن است
گر چه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
سلام به تو كه ازل و ابد آرزوهاي مني
امشب در گذشته خاطراتم كسي وجود دارد
كسي كه تنديس بلور خاطراتم را در
در دستانش دفن كرده ام
تو را صدا كردم
در آفتاب سوزان ظهر
در نگرانيهاي شبانه تو وجودم بودي
تو دريا بودي و مفهومي از اوج
و اين دل مواج سهم من بود
كه با تمام شبهاي دنيا
به تو تقديمش كردم

مهربانی را اگر قسمت کنیم
من یقین دارم به ما هم می رسد
آدمی گر ایستاد بر بام عشق
دست هایش تا خدا هم می رسد

آوای باد انگار آوای خشکسالیست
بگذار تا بگویم تقدیر لا ابالیست
وقتی که مغز انسان مانند سنگ باشد
دنیا به این بزرگی یک کوزه ی سفالیست
باید که مهربان بود
باید که عشق ورزید
زیرا که زنده بودن هر لحظه احتمالیست.

درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانیست
که فکر دریا حتی به ذهنشان خطور هم نکرده است.

زندگي برگ بودن در مسير باد نيست
امتحان ريشه هاست ريشه هم هرگز اسير خاك نيست
انتهايش مي رسد پيش خدا
**-**آواز کرک**-**
-((بده . . . بدبد . . . چه امیدی؟ چه ایمانی؟. .))
-((کرک جان! خوب می خوانی.
من این آواز پاکت را درین غمگین خراب آباد
چون بوی بال های سوخته ات پرواز خواهم داد.
گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش.
بخوان آواز تلخت را ولیکن دل به غم مسپار.
کرک جان ! بنده ی دم باش. . .))
-((. . بده . . . بدبد . . .ره هر پیک و پیغام و خبر بسته ست.
نه تنها بال و پر بال نظر بسته ست.
قفس تنگ ست و در بسته ست . .))
-((کرک جان ! راست گفتی خوب خواندی ناز آوازت
من این آواز تلخت را . . .))
-(( . . بده . . بدبد . . .دروغین بود هم لبخند و هم سوگند.
دروغین است هر سوگند و هر لبخند.
و حتی دلنشین آواز جفت تشنه ی پیوند . . .))
-((من این غمگین سرودت را
هم آواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم داد.
بشهر آواز خواهم داد . . . )
-(( . . . بده . . . بدبد. . .چه پیوندی؟ چه پیمانی؟ . . .))
-کرک جان! خوب می خوانی
خوشا با خود نشستن نرم نمک اشکی فشاندن
زدن پیمانه ای دور از گرانان هر شبی کنج شبستانی.))
((مهدی اخوان ثالث))
**یاد **
هرگز فراموشم نخواهد گشت ، هرگز
آن شب که عالم عالم لطف و صفا بود
من بودم و توران و هستی لذتی داشت
وز شوق چشمک می زد و رویش به ما بود
ماه از خلال ابرهای پاره پاره
چون آخرین شبهای شهریور صفا داشت
آن شب که بود از اولین شبهای مرداد
بودیم ما بر تپه ای کوتاه و خکی
در خلوتی از باغهای احمد آباد
هرگز فراموشم نخواهد گشت ، هرگز
پیراهنی سربی که از آن دستمالی
دزدیده بودم چون کبوترها به تن داشت
از بیشه های سبز گیلان حرف می زد
آرامش صبح سعادت در سخن داشت
آن شب که عالم عالم لطف و صفا بود
گاهی سکوتی بود ، گاهی گفت و گویی
با لحن محبوبانه ، قولی ، یا قراری
گاهی لبی گستاخ ، یا دستی گنهکار
در شهر زلفی شبروی می کرد ، آری
من بودم و توران و هستی لذتی داشت
آرامشی خوش بود ، چون آرامش صلح
آن خلوت شیرین و اندک ماجرا را
روشنگران آسمان بودند ، لیکن
بیش از حریفان زهره می پایید ما را
وز شوق چشمک می زد و رویش به ما بود
آن خلوت از ما نیز خالی گشت ، اما
بعد از غروب زهره ، وین حالی دگر داشت
او در کناری خفت ، من هم در کناری
در خواب هم گویا به سوی ما نظر داشت
ماه از خلال ابرهای پاره پاره
**مهدی اخوان ثالث**
شبانه
شب، تار
شب، بيدار
شب، سرشار است.
زيباتر شبي براي مردن.
آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجري به من دهد.
***
شب، سراسر شب، يك سر
ازحماسه درياي بهانه جو
بيخواب مانده است.
درياي خالي
درياي بي نوا ...
***
جنگل سالخورده به سنگيني نفسي كشيد و جنبشي كرد
و مرغي كه از كرانه ماسه پوشيده پر كشيده بود
غريو كشان به تالاب تيره گون در نشست.
تالاب تاريك
سبك از خواب بر آمد
و با لالاي بي سكون درياي بيهوده
باز
به خوابي بي رؤيا فرو شد...
***
جنگل با ناله و حماسه بيگانه است
و زخم تر را
با لعاب سبز خزه
فرو مي پوشد.
حماسه دريا
از وحشت سكون و سكوت است.
***
شب تار است
شب بيمار ست
از غريو درياي وحشت زده بيدار است
شب از سايه ها و غريو دريا سر شار است،
زيبا تر شبي براي دوست داشتن.
با چشمان تو
مرا
به الماس ستاره هاي نيازي نيست،
با آسمان
بگو.
عاشقانه
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شایدم بخشیده از اندوه پیش
همچو بارانی که شوید جسم خک
هستیم ز آلودگی ها کرده پک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردید ها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست
ای دلتنگ من و این بار نور ؟
هایهوی زندگی در قعر گور ؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش ‚ نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم ‚ من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
این دل تنگ من و این دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها ؟
این شب خاموش و این آوازها ؟
ای نگاهت لای لایی سحر بار
گاهواره کودکان بی قرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من
ای مرا با شعور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لا جرم شعرم به آتش سوختی
فروغ فرخ زاد 