**-**آواز كرك**-** (KARAK SONG)**-**
فانوس مشكي. . . توي دنيايي كه قلبا هر كدوم يه جا اسيرن كاش به فكر اونا باشيم كه از اين زمونه سيرن اونا كه تو عصر آهن تشنه ي يه جرعه يادن كاش كه دست كم نگيريم اينجور آدما زيادن نذاريم كه تو چشاشون بشينه دونه ي اشكي اونا فانوسن و خاموش آره فانوساي مشكي دنياشون شايد يه شهره خالي ازقهرو دورنگي توي سينشون يه قلبه جاي اين دلاي سنگي چهرشون شايد به ظاهر مثل ديگران نباشه اما نور مهربوني توي شهرمون مي پاشه غم چشماشون عجيبه توي خاطرا مي مونه ما ازش خبر نداريم چيزي رو كه اون مي دونه توي اين عصر پر از درد خيلي آدما يه دنيان خيليا تو جمع دنيا بي قرار و تك و تنهان زير سايه ي سلامت هواشونو داشته باشيم توي جمع بي قرارا عطر خوشبختي بپاشيم به بهونه ي زمونه نذاريم كه برن از ياد بذاريم زنده بمونن مثل عشق پاك فرهاد قصه ي فانوس مشكي صحبت ديروزوفرداس قصه شون مال حالا نيست ازحالا كه ته دنياس نمي گم با اين ترانه گل كنه محبتامون جايي رو بايد بگيرن هميشه توفرصتامون اين ترانه يه اشارس به دلاي خواب و بيدار كه به ياد اونا باشيم همه به اميد ديدار غم تنهايي رو بايد از نگاهشون بخونيم خدا خيلي مهربونه اگه ما بنده ي اونيم ماجراي دو تا گل سرخ گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش خونه ي اون حالا تو يه گلدونه سفالي بود جاي يارش چقدر تو اين غريبي خالي بود يادش افتاد كه يه روز يه باغبون دو بوته داشت يه بهار اون دوتارو كنار هم تو باغچه كاشت قصشون شروع شد و همش به هم مي خنديدن شبنماي اشكشون از سر شوق و ساده بود عكس ديوونگيشون تو قلب هم افتاده بود روزاي غنچگيشون چقدر قشنگ و خوش گذشت حيف لحظه هايي كه چكيد ومرد و برنگشت گلاي قصه ي ما اهالي شهر بهار نبودن آشنا با بازي تلخ روزگار فكر مي كردن هميشه مال همن تا دم مرگ بميرن با هم مي ميرن از غم باد و تگرگ يه روز اما يه غريبه اومد و آروم و ترد يكي از عاشقاي قصه ي ما رو چيد و برد اون يكي قصه ي اين رفتن و باور نمي كرد تا كه بعدش چيده شد با دستاي سرد يه مرد گلاي قصه ي ما عاشقاي رنگ حرير هر كدوم يه جاي دنيا بودن و هر دو اسير هيچ كي از عاقبت اون يكي با خبر نبود چي مي شد اگه تو دنيا قصه ي سفر نبود قصه ي گلاي ما حكايت عاشقياس مال ياسا پونه ها اطلسيا رازقياس كه فقط تو كار دنيا دل سپردن بلدن بدون اين كه بدونن خيلي ها خيلي بدن يكيشون حالا تو گلدون سفال خيلي عزيز اون يكي برده شده واسه عيادت مريض چقدر به فكر هم اما چقدر دربه درن اونا ديگه تا ابد از حال هم بي خبرن روزگار تو دنياي ما قربوني زياد داره اين بلا هارو سر خيلي كسا در مياره بازياش هميشه يك عالمه بازنده داره اين يه قانون شده چه تو زمستون چه بهار نمي شه زخمي نشد از بازياي روزگار اگه دست روزگار گلاي ما رو نمي چيد حالا قصه با وصالشون به آخر مي رسيد ولي روزگار ما هميشه عادتش اينه خوبارو كنار هم مياره بعدم مي چينه كاش دلايي كه هنوزم مي ثپن واسه بهار در امون بمونن از بازيه تلخ روزگار تو نه بارونی نه شن باد تو نه مرهمی نه فریاد تو نه خسته ای نه هم پا تو نه از غیری نه از ما تو نه بیرون نه درونی ته نه ارزون نه گرونی تو نه خاکی پوشش گنج نه یه مهره روی شطرنج تو فقط هستی که باشی تو نه مرگی نه تلاشی نمی تونم نمی تونم تو رو هم صدا بخونم تو یه روز سبزی یه روز زرد یه روز همدردی یه روز درد اگه اشتباه میخونم بگو راست بگو بدونم تو کدوم رنگی کدوم بو اگه سکه ای کدوم رو که نه ظلمت نه فروغی نه رکودی نه بلوغی نکنه حرفای خامم خاطر عزیز رو آزرد نکنه اسم حقیرم تو کتابای تو خط خورد چراغ هر بهانه از تو روشن از تو روشن ای که حرفای قشنگت منو آشتی داده با من من و گنجشکای خونه دیدیدنت عادتمونه به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه باز میایم که مثل هر روز برامون دونه بپاشی من و گنجشکا می میریم تو اگه خونه نباشی همیشه اسم تو بوده اول وآخر حرفام بس که اسم تو رو خوندم بوی تو داره نفسهام اگه سبزم اگه جنگل اگه ماهی اگه دریا اگه اسمم همه جا هست روی لب ها تو کتابا اگه رودم اگه گنگم مثل مریم اگه پاک اگه نوری به صلیبم اگه گنجی زیر خاک واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم اگه پاکم مثل مبعد اگه عاشق مثل هندو مثل بندر واسه قایق واسه قایق مثل پارو اگه عکس چهل ستونم اگه شهری بی حصار واسه آرش تیر آخر واسه جاده یه سوار واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم اگه قیمتی ترین سنگ زمینم اگه حرفای قشنگ هر کتابم برای اسم تو چند تا دونه حرفم اگه سیلم پیش تو قد یه قطره اگه کوهم پیش تو قد یه سوزن اگه تن پوش بلند هر درختم پیش تو اندازه ی دگمه ی پیرهن واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم اگه تلخی مثل نفرین اگه تندی مثل رگبار اگه زخمی زخم کهنه بغض یک در رو به دیوار اگه جام شوکرانی تو عزیزی مثل آب اگه ترسی اگه وحشت مثل مردن توی خواب واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم شنیدم که پروانه با شمع گفت که من عاشقم گر بسوزم رواست تو را گریه و سوز و باری چراست؟ بگفت ای هوادار مسکین من برفت انگبین یار شیرین من چو شیرینی از من به در می رود چو فرهادم آتش به سر می برد همی گفت و هر لحظه سیلاب درد فرو می دویدش به رخسار زرد که ای مدعی که نه صبر داری و نه یارای ایست تو بگریزی از پیش یک شعله خام من ایستاده ام تا بسوزم تمام تو را شعله ی مرا بین که از پای تا سر بسوخت زیباترین لحظه رسیدن به آغوش زمان است وبالارفتن از نردبان دقیقه ورسیدن به ثانیه ودر آن نور شدن ودیگر هیچ تافردای دگر دل تو همدم من نیست که نیست غزل گیسوی شعرم را باز دست تو خواهد بافت تا غزل های شب تکرارم باز هم نام تو را واژه کنند به نسیم مژه بر هم زدنی خاموش است امیدوارم شمام دوست داشته باشید. غریب آشنا تو از شهر غریب بی نشونی اومدی تو با اسب سپید مهربونی اومدی تو از دشتای دور و جاده های پر غبار برای هم صدایی هم زبونی اومدی تو از راه می رسی پر از گرد و غبار تمومه انتظار همراهت بهار چه خوبه دیدنت چه خوبه موندنت چه خوبه پاک کنم غبار رو از تنت غریب آشنا دوستت دارم بیا منو همرات ببر به شهر قصه ها بگیر دست منو تو اون دستات چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم بمونم منتظر تا برگردی پیشم تو زندونم با تو من آزادم غریب آشنا دوستت دارم بیا می شینم می شمرم روزا و لحظه ها تا برگردی بیای بازم اینجا چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم بمونم منتظر تا برگردی پیشم تو زندونم با تو من آزادم آینه فقط نگاه کرد و حرفی برای گفتن نداشت. چشمانم را بستم. آینه ها شکستند و تو در آن ها هزاران بار منعکس و تکثیر شدی و به من لبخند زدی. زیرا تشنه روزی سیراب خواهد شد. من هم درد کشیده ام و هم خندیده ام. من هم زخم خنجر نارفیق را بر پیکر و روحم دیده ام و هم مرهم رفیق را. اما ایمانم همیشه در گوشم زمزمه می کند:
توي هر محكمه كلي برگ و پرونده داره
![]()
عشق
کار تو نیست
عشق
اگر پر بسوخت
سعدی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پرتو عمر چراغیست که در بزم وجود
![]()
![]()
من این شعر رو خیلی دوست دارم . از ترانه های قدیمیه گوگوشه .
![]()
![]()
وقتی چشمانم قاب عکس نگاهت را دید در تو محو شدم و قدم به شهر آینه نگاهت گذاشتم.
![]()
عشق را به کسانی هدیه کنید که لایق آن باشند نه تشنه ی آن
![]()
شاکر و شاد و عاشق باش.![]()
| Design By : Night Skin |







